|
1- اين ترم هم تمام شد. مثل همه ي ترم هاي قبلي. اما خيلي پر حادثه تر از آنكه در ابتدا فكرش را مي كرديم؛ من و دوستانم... اگر سبد نمراتم چندان دلچسب نبود، اما با تمام آموزه هايش، ترم پر باري بود. من آدم قانعي هستم!! 2- سر بازخونه با همه ي خاطراتِ - بي شك دوست داشتني و دلنوازش - بسته شد. براي من كه مدت ها بود از سربازخونه اسباب كشي كرده بودم، البته حس تملكي نبود. اما نوشته ها و آرشيوي كه اين روزها ورق مي زنم، بي ترديد بخشي از خاطراتم، قلبم، روزهايم و زندگي ام را به خود اختصاص داده است كه سبب مي شود سربازخونه برايم يادآور يك زنجيره ي نوستالژي باشد. جالبتر آنكه چند روز پس از حذف سربازخونه از فهرست بلاگفا، وبلاگ جديدي دقيقا با همان آدرس سربازخونه به فهرست وبلاگ هاي بلاگفا افزوده شد و شروع به كار كرد؛ كه گرچه عنوان دزدي چندان جالبي نبود، اما به نوع خودش رخداد جالبي براي من بود: ديگرانِ از مالك، صاحب خانه تر! 3- اينجا وبلاگ جديد يكي از بهترين دوستان دوران دانشجويي من است كه زندگي با «اميد رهايي»اش سبب شده تا كنون خنده با لبهايش قهر نكند: سياره آزادي «آزادي»، در سرزميني كه به نام آزادي، چوب هر نخل كه منبر نشود، دار كنند؛ واژه اي است كه در گذر روزها، هر حرفش برايم به مثابه يك آرزو شده است. بدون مهتاب مي توان از شب گذشت، اما بدون اميد هرگز! 4- اين روزها از همه جا بي خبرم. از دل و دين افتاده... از اين جا رونده، از اونجا مونده... هل مِن محيص؟! 5- زندگي يك باره. يك بار هم كه حساب نيست. پس بي خيال همه چي... خيام اگر ز باده مستي، خوش باش با لاله رخي اگر نشستي، خوش باش چون عاقبت كار جهان نيستي است انگار كه نيستي چو هستي خوش باش + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 توسط نوشین |
از وقتی بچه بودیم برایمان خواندند: یکی بود، یکی نبود... افسوس که قصه های مادربزرگ هامان همه راست بود. همیشه یکی بود، یکی نبود! دنیای مان دنیای عجیبی شده است. ما که این همه دفتر خاطرات داریم؛ تاریخمان چرا تکرار می شود؟ شعبان بی مخ های 78، کودتای 32 را تکرار می کنند. 45 سال گذشته است و ما هنوز در راه سال های 42 رو به عقبیم. تازه فهمیده ایم دانشگاه رفتن دخترانمان، اشتغال پسرانمان را در جامعه مردسالار به خطر می اندازد. سهم دخترانمان را از گروه پزشکی 30 درصد کرده ایم! تاسف بر جوانی های پرپر شده و باطبی های گریخته از وطن نمی خوریم؛ هنوز به فکر آنیم که چگونه دست دزد قطع کنیم؟ اسوه هامان وضو گرفتن با یک لیوان آب شده است، و از ریخت و پاش های چند میلیونی بی خبریم. روزگاری کتاب داشتن جرم بود و به مثابه پایان عمر؛ امروز هم کتاب خواندن اتهامی است نابخشودنی؛ آن چنان که باید برای کشف جرم، حریم خصوصی خوابگاهی چون خوابگاه دانشگاه تبریز را شکست. وبلاگ نویسی چنان جرم سنگینی در راستای اشاعه فحشا دارد که حکم اعدام برایش تصویب می کنیم؛ و سردار مملکتمان را که در حال خواندن نماز جماعت با چند خواهر دستگیر می کنیم،(!) تبرئه می کنیم. پخش کنندگان فیلم رسوایی زنجان، از خود دکتر مددیِ از اوج لذت به ته خفت فرو خفته، مجرم ترند. نباید با دستگیری سردار نیروی انتظامی، پرده عفت را درید؛ اما باید جعفر کیانی را از کانون گرم خانواده مکرمه ابراهیمی و فرزند 11 ساله اش، به زیر باران سنگ ثار فرستاد تا روح تجاوز به عنف را در دل مردم مان بخشکاند! قرار است به تنها مجله قابل خواندن بخش خصوصی مان یک بخش طالع بینی اضافه کنیم، تا هم نرخ فروشش بالاتر رود و هم فعالان سیاسی و مدنی و سندیکایی و برابری خواه و هویت طلب و لیبرال و دموکرات و چپ و راست مان، از چند روز قبل آماده دستگیری و تفتیش منزل و تفتیش عقایدشان باشند و دنیای آکنده از آمال و آرزوها و آرمان های نهفته در کنج دل زندان ها و تبعیدها را در آینه آینده ببینند. باید برای ورود دست مافیا به اقتصاد مملکتمان و شکستن نرخ تورم، جشنی می گرفتیم؛ اما مغزهامان با چنان شتابی فرار می کنند که یاد هر گلریزانی را از هفت توی خاطرمان می پراند. گاهی اوقات معده عصبی ام چنان می سوزد که با خود می گویم اگر به جای آن دختر دانشجوی سیستانی که خودکشی کرد، جوهر نمک خورده بودم، چه حالی داشتم؟! وقتی هوای دلم ابری می شود، چیزی گلویم را می فشارد که دیگران، بغض نامش می نهند و برای من یادآور همان طنابی است که یک دانشجو و یک کارگر کارخانه کنف(حسن حسنی/ خبرگزاری ایرنای سابق!) عمرشان را بدان حلق آویز کردند. راستی چطور می شود اگر در راستای ترویج عقد موقت، بین اعترافات یک دانشجوی دختر مسیحی و معاون دانشگاه زنجان، خطبه صیغه جاری شده باشد؟! + نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 توسط نوشین |
۱- درد تورم کمرشکن تا مغز استخوانت ریشه می دواند، وقتی کرایه ی ۶ هزار تومانی اتوبوس در عرض ۳ ماه به ۱۴هزار تومان تبدیل می شود.
۲- امتحانات تمام شد. خوب و بدش را پیش نمی کشم. فقط تمام شد! ۳- آواره مان کردند. فقط به یک دلیل: خوابگاه دانشگاه باید قبل از روز ۱۸ تیر خالی می شد... ۴- امروز ۱۸ تیر است. ۵- به مناسبت ۱۸ تیر، در یک تجمع ۵ نفره بستنی خوردیم. جای شخصیت های شخیص حراست خیلی خالی بود. ۶- نه حوصله درس دارم، نه کنکور خواندن، نه خونه رفتن... دلم یک مسافرت دو روزه می خواهد و بعدش خلوت و تنهایی... + نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 توسط نوشین |
زده شعله در چمن، در شب وطن، خون ارغوانها *سرود خون ارغوان ها + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 توسط نوشین |
بعد از مدتها چشم انتظاری بالاخره دیروز باران بارید. بارانی که مدتها بود هوس داشتم خیسم کند و خنکایی باشد بر التهاب زبانه کشیده ی این روزهایم، و جوانه هایی از شوق بر بیابان روحم بشکفد. دیروز باران بارید... بارانی که مدتهاست حسرت جاری شدنش را از دیدگانم در دل می پرورانم، بارانی داغ! آنقدر داغ که گونه هایم را بسوزاند و آتش تمام بغض ها، حسرت ها و سوزها را از وجودم بیرون بریزد. باران دیروز خنک بود اما... آنقدر خنک که لبخندی بر لبانم برویاند و در ریزش قطره هایش، دستم را بگیرد و به آن بالا بالاها ببرد. آنقدر بالا که ببینم بین وطن و غربت، بین ازدحام و تنهایی، فاصله تنها یک خط است؛ به نازکی نوک یک مداد، یک رود، یک وجب خاک، یک کلمه... دیروز زنجیر دانه های باران را گرفتم و بالا رفتم. آنقدر بالا که دیگر هیچ چیز پیدا نبود. هر چه بود سقفی بود و چتری، از زندان، از آوار، از دیوار، از فاصله... دیروز باران آمد تا از گرد و خاک ساختمان هفت طبقه ی ویران شده بر بیست جسد زیرش، گِل درست کند! آنقدر زیاد که مددی ها بتوانند رسوایی شکستن باریکترین حریم اخلاقی را زیر آن پنهان کنند. باران آمد و من، بی جان تر از آن بودم که نای این همه تازگی، طراوت و شادابی را داشته باشم. حتی بی جان تر از همه ی گل هایی که زیر نوازش قطراتش، مستانه می رقصیدند. باران را دوست دارم وحشتناک!!!! آنقدر که بعد از مدتها، اجازه یافت تا غبار تمام رنگ های تعلق، خواستن و نیاز را از دیدگانم، روحم، قلبم و وجودم بزداید و رنگین کمان روز های خوش فردا، باقی مانده دوستی ها، امیدها و آرزو ها را در قالب خط خطی روز هایش، به رویم بنماید. رعد و برق و صاعقه هایش، پیشتر از آنکه برایم یادآور دکل ها و خط انتقال و خطرات ناشی از اضافه جریان اتصال کوتاه باشند؛ تلنگری بود به همه هیجان های فرو خفته ام، که حتی زیر وزن سنگین فصل امتحانات، سری نگردانده بودند. باران دیروز بد جوری به دلم چسبید... چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید واژه را باید شست. واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد چتر ها را باید بست، زیر باران باید رفت. فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد. با همه مردم شهر زیر باران باید رفت. دوست را، زیر باران باید دید. عشق را زیر باران باید جست. زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد... + نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 توسط نوشین |
قرن ها می گذرند و تو در قرن خودت می مانیِ ما از این قرن نخواهیم گذشت ما از این قرن نخواهیم گریخت با قطاری که کسان دگری ساخته اند هیچ پروازی نیست برساند ما را به قطار دو هزار و به قرن دگران مگر انگیزه و عشق مگر اندیشه و علم مگر آیینه و صلح و تقلا و تلاش قرن ها گرچه طلبکار جهانیم ولی ما بدهکار جهانیم در این قرن چه باید بکنیم هیچکس گاری ما را به قطاری تبدیل نکرد هیچکس ذوق و اندیشه پرواز نداشت هیچکس از سر عبرت به جهان خیره نشد هیچکس از سفری تحفه و سوغات نداشت من در این حیرانم که چرا قافله علم از اینجا نگذشت یا اگر آمد و فت پدرانم سرگرم چه کاری بودند؟ بر سر قافله سالار چه رفت؟ و اگر همره این قافله گشتند گهی برنگشتند چرا؟ .... شعر: مرحوم مجتبی کاشانی + نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 توسط نوشین |
قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود. قرن ما روح اگر داشت قرن ما شاعر اگر داشت، هوا بهتر بود. وای بر ما قرن، قرن آتش نیست! گم شدیم گر در میان خویشتن، نازنین ها! + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 توسط نوشین |
میپنداشتی آنجا در دلِ چشماندازی خواهی بود که اینجا پیش چشمانت گشوده میشد آیا چنان بود؟ چنانکه به خیالت میآمد؟ «ریلکه» + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 توسط نوشین |
می نویسم، نه برای آنکه خوانده شوم.
می گویم، نه برای آنکه شنیده شوم. می نویسم، برای آنکه فراموش کنم... می گویم، تا شاید کمی، فقط کمی سبک شوم... به اندازه ی بغض سنگین چند حرف به هم چسبیده... ی.گ.ن.ت.ل.د پی نوشت: دلم به اندازه ی... خیلی گرفته اس! + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 توسط نوشین |
نمردیم و شکست عشقی هم خوردیم فقط یک راه هست: کنار می آیم؛ و دیگر هیچ... پی نوشت: ۱- چیزی نپرسین ممنون می شم. ۲- بخونین حتما! برای گیسو که مهمان عدس پلوی ما نشد. ۳- از این که مجبورم کردین کامنت ها رو باز کنم... + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 توسط نوشین |
|